یه وختایی که از همه خسته میشموختی همه درا رو بهم بسته میشنمیرمو یه گوشه تنها میشینمزندگیمو بیرون از قاب میبینممیگردم بین خرابه ها دنباله آبادیمیگردم پی یه راه واسه رسیدن به آزادیولی نیس حتی خبری از یه روزنهاین همون آیندس که میگفتی روشنه؟اینه اون روزای راحتی؟بیخیاله من خودت اون بالا راحتی؟اصن میبینی تاریکیه امروزو فرداموکلا هستی یا نمیشنوه کسی درداموبیخیاله اینا من فقد میخوام بهم جواب بدینمیخوام وعده ی بهشت بخاطر خوبیو ثواب بدینازه شصتت درد دادی پس کو درمونشاصن بگو ببینم زندگیه ما دسته کیه فرمونشبهش بگو راهی که میبریمون اشتبآسنه فقد من این حرفه کل اجتمآس
برچسب:
نویسنده: نگین یوسفی
تاريخ: سه
شنبه
28 آذر
1396 ساعت: 22:49